حمد الله مستوفي قزويني
539
تاريخ گزيده
در تصرف شولان بود و پيشواى ايشان سيف الدين ماكان روزبهانى بود و او را در آنجا خاندانى قديم بود و از عهد اكاسره باز حاكم آن ديار بودند و حاكم ولايت شول را نجم الدين اكبر گفتندى و تا اكنون قوم شول در تصرف نوادگان [ 1 ] اويند و در سنهء خمسمائه قريب صد خانه كرد ، از جبل السماق [ 2 ] شام ، بسبب وحشتى كه ايشان را با مهتر قوم خود افتاده بود ، بلرستان آمدند و در خيل احفاد محمد خورشيد كه وزرا بودند نزول كردند ، بر سبيل رعيتى . بزرگ ايشان ابو الحسن فضلوى بود . روزى در خانهء خورشيديان مهمانى بود . ابو الحسن را سر گاوى [ 3 ] دادند . او آن را بفال مبارك داشت [ 4 ] و با اتباع خود گفت ما سردار اين قوم خواهيم شد . او را پسرى على نام بود . روزى با سگى به شكار رفت . جمعى بر او افتادند . ميانشان ماجرائى شد . او را چندان بزدند كه بمردگى [ 5 ] بينداختند و به پايش در غارى كشيدند . سگ با خصمان او برفت . چون در شب بخفتند ، خايهء مهترشان را بدندان بكشيد و او بدان بمرد . پس سگ بخانهء على رفت . قوم چون دهان سگ خون آلود يافتند ، دانستند كه واقعهاى حادث شده . در پى سگ برفتند تا بدر غار رسيدند . على را افتاده يافتند . به خانه بردند و علاج كردند ، صحت يافت . درين وقت سلغريان در فارس حاكم بودند . اما هنوز اسم پادشاهى نداشتند . چون على در گذشت ، ازو پسرى محمد نام بماند . جوانى دلاور بود . در خدمت سلغريان مرتبه بلند كرد . [ چون او نيز نماند ، پسرى ابو طاهر كنيت داشت . جوانى شجاع بود . در خدمت اتابك سنقر مرتبه بلند كرد ] [ 6 ] . اتابك سنقر [ 7 ] را با حكام شبانكاره خصومت بود . ابو طاهر را با سپاهى گران بجنگ ايشان فرستاد . بعد از محاربات مظفر بفارس آمد . اتابك سنقر او را نوازش نمود و گفت از من چيزى
--> [ 1 ] - ب : نو اسكان . [ 2 ] - اسم كوه و نجدى واقع در مغرب حلب نزديك اسكندرونه - شرفنامه ميزان اين مهاجرين را چهار صد خانواده ذكر كرده . [ 3 ] - ب : كارى . [ 4 ] - ق ، ب : دانست . [ 5 ] - ق ، ب : بر مردگى . [ 6 ] - ب ، ندارد [ 7 ] - ب ، همه جا : سنغر